عروسک خر گریان و الاغ عاشق
یادگارت شده این دل تنها
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
آرشیو
موضوع بندی
عناوین آخرین یادداشت ها
یکشنبه 6 مرداد ماه سال 1387
سادگی

سادگی را باور کن تا باور هایت را ساده نگیری

ساده باش و مگذار دیگران نیز ساده بودن را ساده از یاد ببرند


چهارشنبه 10 بهمن ماه سال 1386
باور ندارد

 کلاس عشق ما دفتر ندارد

 شراب عاشقی ساغر ندارد

 بدو گفتم که مجنون تو هستم

 هنوز آن بی وفا باور ندارد


پنجشنبه 23 فروردین ماه سال 1386
نیست دلخواهم

سنگ نزدیک است کو ماهم

این حوالی نیست دلخواهم

زود بی خود می شوم از خود

 آنچه می بینم نمی خواهم

 آنچه میبینم حقیقت نیست

 هر دروغ آیینه ی دق شد

ماسک بر چهره زده مردی

 زن تظاهر کرد عاشق شد

حرفهای من سوالی بود

پاسخ من ریشخندی شد

 فکر من بی رشد می ماند

 آب و نانم جیره بندی شد

 رهزنی دزدیده راهم را

 رده پایی در ته چاهم

 سنگ نزدیک است کو ماهم

 این حوالی نیست دلخواهم

 


یکشنبه 15 بهمن ماه سال 1385
هرگز

من مثل عاشقی با گل سرخ در دست نیامده ام

تا در دل مردم رخنه کنم !

 شعر من ، صدای یک محکوم به مرگ است

مرگ تدریجی ...

با شنیدنش ناله خواهی کرد، و نفرین .

از زندگیم چنان با تو خواهم گفت که

 از من دوری کنی !

هرگز نه شهرتی خواستم و نه ستایشی ...


شنبه 30 دی ماه سال 1385
ماهی

ماهیان از ساز آب رقصـــان شــــــــوند

دیده ها محو تماشـــــــا می شــــــوند

ماهیــــــــــان تنـــــــــگ بلور تـــاب آورند

با صدای ســـــــــــاز آب هم باورنـــــــــد

قلب ما از قلب ماهـــــــــی کمتر است

یا که قلب ماهیان از ما ســـــــــر است


پنجشنبه 21 دی ماه سال 1385
تو
من دیگه غزل نمیگم واسه تو
اشکامو هدر نمی دم واسه تو
 تو دقیقه های تلخ انتظار چه می دونی چی کشیدم واسه تو؟
من می خوام دیگه فراموشت کنم
 تو بمون با اون غرور لعنتی
 قبل رفتنم ولی بزار بگم
 خیلی سنگی!خیلی بی محبتی!
بعد از این کاری به من نداشته باش
 این روزها،روزهای تردید منه!!
 نمی خوام مثل همیشه رد بشم،
وقت امتـــــحان دل بریدنه!
 من می خوام تمومه خاطرهامو دستهای حادثه پرپر بکنه
 بزار این جدایی همیشگی،دیگه این قصه رو باور بکنه

پنجشنبه 23 آذر ماه سال 1385
زخمای رو دلم

زخمای روی دلم یکی دوتا نیست

واسه زخم تازه دیگه جایی نیست

داشتم فراموش میکردم تو رو

تو رو خدا برو

این دل دیگه مال تو نیست

دنبالش نیا مال تو نیست

از همون راهی که اومدی برگرد

این دل دیگه مال تو نیست

فکر کردی که اگه بری  تا کی میشینم پای تو؟

سخت بود فراموشیت ولی کسی اومد بجای تو

یه فرشته که نقاب به چهره اش نمیزد

اون اصلا مثل تو نبود

زخمی به قلبم نمیزد

عکساتو آتیش زدم و عشقت رو کشتم تو دلم

دیگه اجازه نمیدم بازی کنی با این دلم

این دل دیگه نمیخوره این بار دیگه گول تو رو

حتی حاظر نیست دیگه بیارم  اسم تورو

زخمای روی دلم یکی دوتا نیست

واسه زخم تازه دیگه جایی نیست

داشتم فراموش میکردم تو رو

تو رو خدا برو

 

                                               آرش یوسفیان


یکشنبه 19 آذر ماه سال 1385
کاشکی
کاشکی یه روز ببینمت که دل سپردی به کسی
کاشکی فقط با یک نگاه تو دام اون اسیر بشی
بخوای تو دامش بمونی پرت بده رها بشی
کاشکی وقتی عاشق شدی دلت رو پیشکشش کنی
بعدش اونو بشکننش نتونی نفرینش کنی
کاشکی دوباره جون بدی به قلب من با نفسی
شاید به اخر برسه اون لحظه های بی کسی
کاشکی درست زمانی که فکر میکنی اون ماله توست
ببینی مال کس دیگست خیال اون نصیب توست
کاشکی که با وفا بودی منم مثل گذشته ها
دلم از عشق تو میگفت بجای این گلایه ها

سه شنبه 14 آذر ماه سال 1385
دنگ دنگ

دنگ...دنگ...

ساعت گیج زمان در شب عمر٬می زند پی در پی زنگ

زهر این فکر که این دم گذر است

می شود نقش به دیوار رگ هستی من

لحظه ام پر شده از لذت٬یا به زنگار غمی آلوده است

لیک چون باید این دم گذرد٬

پس اگر می گریم٬گریه ام بی ثمر است

و اگر می خندم٬خنده ام بیهوده است


دوشنبه 15 آبان ماه سال 1385
نگو

نگو بار گران بودیم و رفتیم

نگو نا مهربان بودیم و رفتیم

بگو با دیگران بودیم و رفتیم

 

و یه شعر دیگه :

 

هیچ کس تنهاییم را حس نکرد لحظه ویـــرانیم را حـــس نکرد

در تمام لحظه هایم هیچــــکس خلـوت پنـهــــانیم را حس نکرد

آســــمان غـــــم گرفته با دلش برکه طـوفانیــــم را حس نکـرد

آنکه سامان غزلهایم از اوست بی سـرو سامانیم را حس نکـرد

آنکه از اول به دیــدارم شتافت رفتـــن پـایــانیـــم را حس نکـرد


چهارشنبه 10 آبان ماه سال 1385
مهاجر

روی قبرم بنویسید مسافر بوده

بنویسید که یک مرغ مهاجر بوده

بنویسید زمین کوچه ی سرگردانیست

او در این معبر پرحادثه عابر بوده

صفت شاعر اگر همدلی و همدردیست

در رثایم بنویسد که شاعر بوده

بنویسید اگر شعری ازاومانده بجای

مردی از طایفه ی شعر معاصر بوده

مدح گویی و ثنا خوانی اگر دین داریست

بنویسید در این مرحله کافر بوده

غزل هجرت من را همه جا بنویسید

روی قبرم بنویسید مهاجر بوده

 


شنبه 15 مهر ماه سال 1385
عشق قدیمی

باز یه شبی میاد تو هم . سراغمو میگیری باز

خوب میدونم من که میری . تو هم میری مثل یه راز

من میدونم تو هم یه روز . دلت برام تنگ میشه باز

بازم دلت تنها میشه . تو اون همه سوز و گداز

عطر صدات پیچیده باز توی اتاق خونه

عکس تورو میبینم و بازم میشم دیوونه

با هر نفس داد میزنم شاید بیای کنارم

دیوونه نگاتم و راه فرار ندارم

تویی عشق قدیمی .هم نفس صمیمی

تویی آرزوی قلبم . آره فقط همینی

منم یه شب میخندم و اشک تو رو در میارم

تو خوابت هم نمیبینی که من برات گل میارم

منم میرم به این اون پشت سرت حرف میزنم

هرچی که دست تکون بدی دست تو رو پس میزنم

عطر صدات پیچیده باز توی اتاق خونه

عکس تورو میبینم و بازم میشم دیوونه

مهدی مقدم


پنجشنبه 13 مهر ماه سال 1385
سرتو بزار

سرتو بزار رو شونه هام خوابت بگیره

بزار تا اروم   دل بی تابت بگیره

بهم نگو از ما گذشته دیگه دیره

حتی من از شنیدنش گریه ام میگیره

بزار روی سینه ام سرتو

چشمای خیس و ترتو

بزار تا سیر نگات کنم

بو بکشم پیرهنتو

بغل کن و بچسب بهم

بکش دوباره دست بهم

جز تو کسی رو ندارم

نزدیکتر از نفس بهم

وقتی چشات خوابش میآد

آدم غماش یادش میآد

یه حالتی تو چشماته

که عشق خودش باهاش میآد

امید


دوشنبه 16 مرداد ماه سال 1385
سنگفرش

یاران ناشناخته ام
چون اختران سوخته
چندان به خاک تیره فرو ریختند سرد
که گفتی
دیگر، زمین، همیشه، شبی بی ستاره ماند.
***
آنگاه، من، که بودم
جغد سکوت لانه تاریک درد خویش،
چنگ زهم گسیخته زه را
یک سو نهادم
فانوس بر گرفته به معبر در آمدم
گشتم میان کوچه مردم
این بانگ بالبم شررافشان:

(( - آهای !
از پشت شیشه ها به خیابان نظر کنید!
خون را به سنگفرش ببینید! ...
این خون صبحگاه است گوئی به سنگفرش
کاینگونه می تپد دل خورشید
در قطره های آن ...))

شاملو


شنبه 14 مرداد ماه سال 1385
غم

در خواب ناز بودم شبی

دیدم کسی در میزند

در را گشودم روی او

دیدم غم است در میزند !

ای دوستان بی وفا از غم بیاموزید وفا !

غم با همه بیگانگی هر شب به من سر میزند ...


دوشنبه 26 تیر ماه سال 1385
جنونی تازه

جنونی تازه ، زخمی نو ، نشان کرده ست جانم را
و می گیرد همین ته مانده ی تاب و توانم را
کجایی آی...! حجم هستیم در خویش می پیچد
و می ترسم برون ریزد زدل ، راز نهانم را
تمام آرزوهای مرا طوفان شک برده ست
و ابری تیره پر کرده ست چشم آسمانم را
نه خورشیدی ، نه امّیدی ،‌ چه خواهد شد؟... نمی دانم

فقط سرماست می داند زبان استخوانم را
چه می پرسی نشانت چیست؟ نامت چیست؟ بیهوده ست
بپرس از کوچه های بیکسی ، نام و نشانم را
در این مرداب وهم افروز ایمان سوز ، می پوسم
اگر دستت نگیرد دست های ناتوانم را
زبانم جز به کام ِ نامِ تو دیگر نمی گردد

تو که لبریز عطر نام خود کردی دهانم را ...
زمستان رفت و من در دستهایت زاده خواهم شد

جنونی کهنه ، جانی نو ... که می گوید اذانم را؟

پاریزی


یکشنبه 25 تیر ماه سال 1385
کاش

کاش میشد روزی نیاد که وعده ها بوی خیانت بگیرن

کاش میشد روزی نیاد دروغ و نیرنگ و ریا جای صداقت بشینن

کاش میشد روزی نیاد مردم ما عشق و فراموش بکنن

کاش میشد روزی نیاد ستاره ها شبها رو خاموش بکنن

کاش میشد روزی نیاد شاپرکا از توی خونه ها برن

کاش میشد روزی نیاد کبوترا پر بزنن تنها برن


شنبه 24 تیر ماه سال 1385
تو چطور میگی؟

تو چطور میگی که من برای تو کم بودم

منی که عاشق ترین عاشق عالم بودم

تو فقط دیده گریون خواستی

من برات قلب پر از خون بودم

اخه تو فقط یه عاشق خواستی

اما من گذشته از جون بودم

تو فقط دست نوازش خواستی

من سرا پا غرق خواهش بودم

تو همیشه در پی بهانه ها

اما حدیث سازش بودم

آره تو یه دل سپرده خواستی

چه کنم که سر سپردت بودم

تا که هرگز کسی عاشقت نشه

واسه مردم درس عبرت بودم

منی که ساده به خاک افتادم

بایدم ساده بدی بر بادم

راستی لعنت به من دیوونه که

به تو قلبم رو چه آسون دادم

تو چطور  میگی که من برای تو کم بودم

منی که عاشق ترین عاشق عالم بودم


جمعه 23 تیر ماه سال 1385
تماشا

آن لحظه که عشق من به دل جا کردی

من سوختم و تو  باز حاشا  کردی

گفتم که مگر تو عهد خود بشکستی

با گریه فقط  مرا  تماشا  کردی

افسوس که خاطرت مرا یاد نکرد

چشمان تو هم دمی مرا شاد نکرد

میسوخت دلم ولی تو می خندیدی

اما دل من ز عشق فریاد نکرد

عبدلی


دوشنبه 19 تیر ماه سال 1385
مرو ای دوست

مرو ای دوست مرو از دست من ای یار

که منم زنده به بوی تو به گل روی تو

مرو ای دوست بنشین با من و دل

بنشین تا برسم مگر به شب موی تو

تو نباشی چه امیدی به دل خسته من

تو که خاموشی

 بی تو به شام و سحر چه کنم با غم تو

مرو ای دوست مرو ای دوست

مرو از دست من ای یار

که منم زنده به بوی تو به گل روی تو

بنشین تا بنشانی نفسی اتش دل

بنشین تا برسم مگر به شب موی تو

تو نباشی چه امیدی به دل خسته من

تو که خاموشی بی تو به شام و سحر

چه کنم با غم تو با غم تو

چه کنم با دل تنها که نشد باور من

چه کنم با غم تو چه کنم با دل تنها

چه کنم با غم دل

چه کنم با این درد

دل من ای دل من


   1      2    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
   
خلاصه ای روزگار خنجرتو به من زدی ولی من با این غزل میگم که اشتباه زدی حالا اشک خون به چشم اینو واست میخونم الهی دستت بشکنه که خنجرت خورد به جونم
شناسنامه کامل من...
تعداد بازدیدکنندگان : 29719


Powered by BlogSky.com