عروسک خر گریان و الاغ عاشق
یادگارت شده این دل تنها
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
آرشیو
موضوع بندی
عناوین آخرین یادداشت ها
جمعه 31 فروردین ماه سال 1386
وای باران

 باران، شیشه پنجره را باران شست؛

 از دل من اما، چه کسی نقش تورا خواهد شست؟


جمعه 31 فروردین ماه سال 1386
خاک خوب

من امیدم را در یاس یافتم

 مهتابم را در شب

عشقم را در سال بد یافتم

و هنگامی که داشتم خاکستر می شدم گر گرفتم

زندگی با من کینه داشت من به زندگی لبخند زدم

خاک با من دشمن بود من بر خاک خفتم

چرا که زندگی سیاهی نیست چرا که خاک خوب است.


جمعه 31 فروردین ماه سال 1386
چقدر زود

 حرفهای ما هنوز ناتمام،

تا نگاه می کنی،

 وقت رفتن است،

باز هم همان حکایت همیشگی؛

پیش از آنکه باخبر شوی،

 لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود؛

آی، ای دریغ و حسرت همیشگی،

ناگهان، چقدر زود دیر می شود.


جمعه 31 فروردین ماه سال 1386
هیچکس نیست

 تکیه بر دوست مکن محرم اسرار کسی نیست

ما تجربه کردیم کسی یار کسی نیست


پنجشنبه 30 فروردین ماه سال 1386
ای آدمها!

ای آدمها که بر ساحل نشسته، شاد و خندانید!
یک نفر در آب دارد می سپارد جان
یک نفر دارد که دست و پای دائم می زند
روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید
آن زمان که مست هستید
از خیال دست یا بیدن به دشمن
آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید
که گرفتستید دست ناتوانی را
تا توانایی بهتر را پدید آرید
آن زمان که تنگ می بندید
بر کمرهاتان کمربند
در چه هنگامی بگویم من؟
یک نفر در آب دارد می کند بیهوده جان، قربان
***
آی آدمها! که بر ساحل بساط دلگشا دارید
نان به سفره، جامه تان برتن
یک نفر در آب می خواند شما را
موج سنگین را به دست خسته می کوبد
باز می دارد دهان با چشم از وحشت دریده
سایه هاتان را ز راه دور دیده
آب را بلعیده در گود کبود و هر زمان، بی تابیش افزون
می کند زین آبها بیرون
گاه سر، گه پا
آی آدمها!
او ز راه مرگ، این کهنه جهان را باز می پاید
میزند فریاد و امید کمک دارد
آی آدمها که روی ساحل آدرام، در کار تماشایید!
***
موج می کوبد به روی ساحل خاموش
پخش می گردد چنان مستی به جای افتاده، بس مدهوش
می رود نعره زنان؛ وین بانگ باز از دور می آید:
"آی آدمها!"
و صدای باد هر دم دلگزاتر
در صدای باد بانگ او رهاتر
از میان آبهای دور و نزدیک
باز در گوش این نداها:
"آی آدمها!"...

نیمایوشیج


سه شنبه 28 فروردین ماه سال 1386
غم نان

دستهای گرم تو
کودکان توامان آغوش خویش
سخن ها می توانم گفت
غم نان اگر بگذارد.
نغمه در نغمه درافکنده
ای مسیح مادر، ای خورشید!
از مهربانی بی دریغ جانت
با چنگ تمامی ناپذیر تو سرودها می توانم کرد
غم نان اگر بگذارد.

رنگ ها در رنگ ها دویده،
ای مسیح مادر ، ای خورشید!
از مهربانی بی دریغ جانت
با چنگ تمامی نا پذیر تو سرودها می توانم کرد
غم نان اگر بگذارد.

چشمه ساری در دل و
آبشاری در کف،
آفتابی در نگاه و
فرشته ای در پیراهن
از انسانی که توئی
قصه ها می توانم کرد
غم نان اگر بگذارد.

شاملو


دوشنبه 27 فروردین ماه سال 1386
تنهام

عزیزم امروز رفته

تا روزی که برگرده

هر روز به غمکده کوچیکم سر میزنم

هر ثانیه که میگذره ازم دور تر میشه

          دورتر

                  و

                    دورتر

و من تنهاتر میشم

          تنهاتر

                 و

                    تنهاتر

و دنیا برام هر لحظه کوچیکتر میشه

              کوچیکتر

                           و

                              کوچیکتر

 


دوشنبه 27 فروردین ماه سال 1386
باغ بارون زده

من از صدای گریه تو به غربت بارون رسیدم

تو چشات باغ بارون زده دیدم

چشم تو همرنگ یه باغه

تو غربت غروب پاییز

مثل من از یه درد کهنه لبریز

با تو بوی کاهگل و خاک

عطر کوچه باغ نمناک ...... زنده میشه

با تو بوی خاک و بارون

عطر ترمه و گلابدون ...... زنده میشه

تو مثل شهر کوچیک من

هنوز برام خاطره سازی

هنوزم قبله معصوم نمازی

تو مثل بازی من تو کوچه های پیر و خاکی

هنوزم برای من عزیز و پاکی

من از صدای گریه تو به غربت بارون رسیدم

تو چشات باغ بارون زده دیدم

سیاوش


پنجشنبه 23 فروردین ماه سال 1386
نیست دلخواهم

سنگ نزدیک است کو ماهم

این حوالی نیست دلخواهم

زود بی خود می شوم از خود

 آنچه می بینم نمی خواهم

 آنچه میبینم حقیقت نیست

 هر دروغ آیینه ی دق شد

ماسک بر چهره زده مردی

 زن تظاهر کرد عاشق شد

حرفهای من سوالی بود

پاسخ من ریشخندی شد

 فکر من بی رشد می ماند

 آب و نانم جیره بندی شد

 رهزنی دزدیده راهم را

 رده پایی در ته چاهم

 سنگ نزدیک است کو ماهم

 این حوالی نیست دلخواهم

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
   
خلاصه ای روزگار خنجرتو به من زدی ولی من با این غزل میگم که اشتباه زدی حالا اشک خون به چشم اینو واست میخونم الهی دستت بشکنه که خنجرت خورد به جونم
شناسنامه کامل من...
تعداد بازدیدکنندگان : 29720


Powered by BlogSky.com